مؤلف مجهول

36

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

محمود فرمود كه اين جماعت در طلب مقصّرند . برخاست و شمشير بر - كشيد و بهرطرف مىرفت ، بر در حرم مسجدى رسيد ، آواز ناله‌اى شنيد ، بيچاره‌اى را ديد كه روى بر خاك نهاده و سرشك از ديدگان گشاده ، آهسته ميگفت ، شعر : ترا شب بعيش و طرب مىرود * چه دانى كه بر ما چه شب ميرود [ 24 پ ] اگر در سلطان بسته است در سبحان گشاده است ، و نداى « أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ » درداده . اگر محمود زابلى خفته است ، معبود ازلى بيدار است و حضرت مقدس او از آزار بيزار . چون محمود رقّت دقّت آن مظلوم بديد ، آن مناجات كه به آب ديده و سوز سينه به حضرت عزّت انها ميكرد بشنيد ؛ باطن او متغير شد و از وحشت آن حال آب در چشم آورد . چون سر از سجده برداشت ، او را گفت زنهار از محمود منال ! كه همه شب در طلب تو بوده‌ام ، تا اكنون كه داستان تو شنوده . بگو چه حاجت دارى و مرا چرا به خدا سپارى ؟ مظلوم بالماس مژه مرواريد خوشاب اشك سفتن گرفت و قصهء غصه گفتن كه ، شعر : و بدر اضاء الارض شرقا و مغربا * و موضع رجلى منه اسود مظلم ظلال عدل و رافت سلطان بر خلق جهان گسترده است و من در تاب آفتاب مكاره سوزان . يكى از خواص درگاه تو كه نامش نميدانم در بدنامى حرم من مىكوشد و پا از جادهء عصمت بيرون ميكشد ؛ و شبها كه چهرهء ايام بنقاب ظلام متوارى [ 25 ر ] باشد و عارض زمان از غطاى وطاى قارى « 1 » تارى ، خود را مست در سراى من افگند و جامهء عصمت همخوابهء من بلوث تهمت بيالايد .

--> ( 1 ) - قيرى .